امروز رفتم  به دانشگاه
هیچ کس نبود سر کلاس
پرسیدم از سریدار که کجا رفتند پس این ها
با صدایی خفه گفت


"از امروز کلاس درس در اوین برپاست"

زنگ اول حاجی می زند چک
زنگ تفریح آن ها را می کنند آویزان
زنگ دوم می خواند حاجی برایشان
تفسیر سوره ی توبه
از روی جلد پنجم تفسیر المیزان

زنگ سوم می آیند نکیر و منکر با گرزهای آتشین
می پرسند از ایشان نام و نشان 
نمی مانند منتظر جواب ولی
با گرزها می کوبند بر سرشان

زنگ چهارم وقت ناهار است…
می آید شخصا خود حاج صمد
می کند آن ها را کاملا مجانی مهمان،
به پرسی مشت و لگد

پس از آن پرسند از آن ها که برگویید خدایتان کیست
اگر رهایی خواهید از بند اوین
پس گویید که خدایتان زین پس
حضرت آقا خامنه ای است
 
بگویید که پول می گرفتید از بیگانه
تا بگویید که دانشگاه شده قبرستان
وطن گشته ویرانه

نباشد شما را بعد از این راهی به سوی آزادی
باید که به گور برید آرزوی رهایی وطن،
  آرزوی آبادی

در این هنگام دانشجو
با دهانی که خالی بود در آن جای دندان
با گلویی که برجا بود بر آن
نشان چکمه های بازجویان
با صدایی گرفته از فریاد
زیر شلاق استبداد
چنین آواز او در داد:

کنون هر چه خواهی بکن به ستم
بگیر، ببند، بزن،بکش
ولی نکن خیال خام
که می کنی تو این چراغ را خاموش
هر چند که ببری با تبر تنه را
می روید باز جوانه ها از روش

 جنبش دانشجویی2

نوشته شده در تاریخ جمعه 2 مرداد 1388    | توسط: نیما    | طبقه بندی: مطالب خواندنی، داستان کوتاه،     |
نظرات()