من کور هستم,لطفا کمکم کنید (حتما بخوانید)

http://img98.com/images/wr7frie7rdsk97t5h4y.jpg

روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش
قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:

من کور هستم لطفاً کمک کنید.

روزنامهنگار خلاقی از کنار او میگذشت، نگاهی به او انداخت؛ فقط چند سکه در
داخل کلاه بود. او چند سکه**ء** دیگه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور
اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و
تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

*عصر آنروز روزنامهنگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه
و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او
همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه
نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته**ء** شما را به شکل دیگری
نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.*

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است

ولی من نمیتوانم آنرا ببینم!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید، خواهید دید
بهترینها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید گاهی تغییر بهترین چیز برای زندگی
است.

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز
موفقیت است...
لبخند بزنید!** این خیلی بهتر از اخم و خشم و ناله جواب میدهد!

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 تیر 1388    | توسط: نیما    | طبقه بندی: مطالب خواندنی، داستان کوتاه،     |
نظرات()