در سویس در یک  ایستگاه  کوچک قطار مجسمه ی یک سگ را نصب کرده اند . این مجسمه ، مجسمه ی سگی است که به  مردی که در دهکده ای کوچک زندگی می کرد و هر روز برای کار به شهر می رفت.این سگ هرروزصبح صاحبش را بدرقه می کردوغروب هنگام که اواز شهربرمی گشت برای استقبال ازصاحب خودبه ایستگاه قطارمی رفت و به او خوشامدمی گفت .یک روز مرد رفت ودیگرهرگزبرنگشت اودریک حادثه ای اتومبیل در شهر مرده بود. باوجود این سگ دست از انتظار نکشیده بود. هنگامی که قطار به دهکده می رسید وتوقف می کرد سگ با چشمانی  پر از اشک  به درون قطار می پرید ودر همه ی  اتاق های ان به دنبال صاحبش  می گشت  وزوزه می کشید . همه ی مسافران می رفتند وقطار نیز می رفت  اما سگ از ایستگاه نمی رفت ومنتظر قطار بعدی می ماند. شاید صاحبش با قطار بعدی بیاید. ان سگ چیزی نخورد ابی نیاشامید وتا هفت روز همچنان دریک جا ماند. ماموران ایستگاه می خواستند او را ازانجا دورکنند. اما چیزی درچشمان سگ بود که ان هارا ازاین کار بازداشت اواشک می ریخت قطارهارا یکی یکی می گشت وسپس پیاده می شد سر جای خود می نشست سر را برروی دستانش  می گذاشت  ودوباره گریه می کرد . هیچ قطاری نبودکه به ایستگاه واردشود واو درون ان رابه دنبال صاحبش نگردد. اوعادت کرده بود که با صاحبش غذا بخورد بنابراین حالا که تنها شده بود هیچ چیزنمی خوردو لب به چیزی نمی زد. هفت روز گذشت واودراثرگرسنگی وتشنگی همان جایی که نشسته بود ودیده به دور دست دوخته بود مرد. مامورین ایستگاه که از کرده ی خود شرمساربودند مجسمه ی اورا در همان وضعیتی که همیشه می نشست وبه قطار خیره می شد ساختند و در ایستگاه نصب کردند .

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 دی 1387    | توسط: نیما    | طبقه بندی: مطالب خواندنی، داستان کوتاه،     |
نظرات()